سفارش تبلیغ
صبا ویژن
درباره
منوی اصلی
جستجو
مطالب پیشین
تدبیر در قرآن
آیه قرآن
لوگوی دوستان
لینک دوستان
ویرایش
پیوندهای روزانه
امکانات دیگر
ابر برچسب ها
آمار و اطلاعات

بازدید امروز : 37
بازدید دیروز : 31
کل بازدید : 116696
تعداد کل یاد داشت ها : 87
آخرین بازدید : 99/7/3    ساعت : 9:32 ص

البتّه ما که نفهمیدیم این‌ که بعضی‌ می­ گویند:
تکلیف شرعی­ ام بود؛ احساس وظیفه کردم که بیایم و ... یعنی چه! 
تکلیف از کلفت و سختی است. 
همه ما به دنبال این هستیم که اگر بشود تکلیف شرعی را از دوش برداریم و راحت شویم.
چگونه می­ شود که کسی خودش را در معرض بزرگ­ ترین، تکالیف شرعی قرار می‌ دهد؟!
چه‌ طور می‌ شود که کسی برای رسیدن به این جایگاه‌ ها و تصدّی این تکالیف شرعی، تلاش می‌کند؟!
حالا کم و زیادش را کاری نداریم، که گاهی مسئولیّت به سراغ انسان می‌ آید. 
من نمی­دانم که رقابت برای تکلیف پیدا کردن یعنی چه






برچسب ها : حاج آقا مجتبی تهرانی  ,


      

می‎گفتند: 

برای زیارتت تشریفات قرار نده؛ همین‎ طور بگو این کار را با شما دارم.
به همسایه جوانی که بیکار شده بود، ‎گفتند:
شما برو شاه‎عبدالعظیم زیارت کن.
زیارت که کردی بگو: آقا! من بیکارم، همین. 
هیچ چیز نمی‎خواهد بگویی.
خودش گفت: من برگشتم خانه،
صبح زود یک نفر زنگ زدند گفت: حسین! بیکاری؟
گفتم: آره. گفت: الآن بیا فلان جا!
من رفتم، مرا گذاشت برای کار.
می‌ گفت: کارش سبک است؛ یعنی خیلی مهم نیست ولی سر کار رفتم؛
ماهی این‎ قدر به من می‎ دهد و در حال حاضر مشغول هستم.. 


روزتان مبارک استاد..





برچسب ها : حاج آقا مجتبی تهرانی  ,


      

تاریخ اسلام جز یک برهه از صدر اسلام، جوانانى مثل جوانهاى ایران ما سراغ ندارد. و ملتى مثل ملت ایران در تاریخ ثبت نشده است. شما در کجاى تاریخ - جز یک برهه در صدر اسلام آن هم نه به‌طور وسیع بلکه به‌طور محدود - سراغ دارید که جوانان یک کشور این‌طور عاشق جنگ باشند؟ این‌طور عاشق دفاع از کشور خودشان باشند؟ و این طور ملت، همه با هم یکصدا دنبال پیروزى ارتش و سپاه پاسداران و سایر قواى مُسلَّحه باشند؟ و کجا دیدید که عاشقانه دنبال شهادت باشند؟ من به این چهره‌هاى نورانى و بشّاش شما، و به این گریه‌هاى شوق شما حسرت مى‌برم. من احساس حقارت مى‌کنم. من وقتى با این چهره‌ها مواجه مى‌شوم. و این قلبهائى که به واسطه توجه به خداى تبارک و تعالى این‌طور در چهره‌ها اثر گذاشته است، احساس حقارت مى‌کنم. من غیر از دعا که بدرقه شما کنم چیزى ندارم که به شما بکنم. من چطور به این احساسات خداگونه و به این توجهاتى که شما به خداى تبارک و تعالى دارید، و به این عزم راسخ شما و این شجاعت بینظیر شما، چطور من مى‌توانم از شما ستایش کنم؟






برچسب ها : امام روح الله(ره)  ,


      

در عجبم از بعضی‌ها که چه راحت، شخصی‌ترین تصاویر از خودشان که هر کسی حق دیدن آن‌ها را ندارد، برای دیدن عموم در فضای مجازی و شبکه‌های اجتماعی قرار می‌دهند...؛ 

 

این چند داستان  را هم لطفا بخوانید ، کوتاه و شنیدنین

یادم می آید یک روز که در بیمارستان بودیم، حمله شدیدی صورت گرفته بود. به طوری که از بیمارستان های صحرایی هم مجروحین زیادی را به بیمارستان ما منتقل می کردند اوضاع مجروحین به شدت وخیم بود. در بین همه آنها، وضع یکیشان خیلی بدتر از بقیه بود. رگ هایش پاره پاره شده بود و با این که سعی کرده بودند زخم هایش را ببندند، ولی خونریزی شدیدی داشت. مجروحین را یکی یکی به اتاق عمل می بردیم و منتظر می ماندیم تا عمل تمام شود و بعدی را داخل ببریم. وقتی که دکتر اتاق عمل این مجروح را دید، به من گفت که بیاورمش داخل اتاق عمل و برای جراحی آماده اش کنم. من آن زمان چادر به سر داشتم. دکتر اشاره کرد که چادرم را در بیاورم تا راحت تر بتوانم مجروح را جابه جا کنم .همان موقع که داشتم از کنار او رد می شدم تا بروم توی اتاق و چادرم را دربیاورم، مجروح که چند دقیقه ای بود به هوش آمده بود به سختی گوشه چادرم را گرفت و بریده بریده و سخت گفت:
من دارم می روم که تو چادرت را در نیاوری. ما برای این چادر داریم می رویم... چادرم در مشتش بود که شهید شد ".
از آن به بعد در بدترین و سخت ترین شرایط هم چادرم را کنار نگذاشتم ...


چارلز دانشجوی انگلیسی با طعنه به دوست و همکلاسی ایرانی اش گفت: چرا خانوماتون نمی تونن با مردا دست بدن یعنی مردای ایرانی اینقدر کارنامه خرابی دارند ؟
دانشجوی ایرانی لبخندی زد و گفت: آیا هر مردی میتونه با ملکه انگلستان دست بده
چارلز با عصبانیت گفت : نه
ملکه مگه فرد عادیه؟ فقط افراد خاص می تونن با ایشون دست بدن.. دانشجوی ایرانی بی درنگ گفت: ((خانم های ایرانی همشون ملکه هستند..))
درود بر تمام ملکه های سرزمینم ایران

دخترک رو به من کرد و گفت: واقعا آقا؟
گفتم: ببخشید چی واقعا؟
گفت: واقعا شما بچه شیعه ها از دخترای چادر به سر بیشتر از ما خوشتون میاد
گفتم: بله
گفت: اگه آره، پس چرا پسرایی که از ماها خوششون میاد از کنار ما که میگذرند محو ما میشن، ولی همین خود تو و امثال تو از چند متری یه دختر چادری که رد میشید فقط سر پایین میندازید و رد میشید!
گفتم: آره راست میگی، سر پایین انداختن کمه
گفت: کمه؟ ببخشید متوجه نمیشم؟
گفتم: برای تعظیم مقابل حجاب حضرت زهرا سلام الله علیها باید زانو زد حقا که سر پایین انداختن کمه آره تو راست میگی.

 






برچسب ها : حجاب  ,


      

نمی‌دونم چقدر داستانش واقعی است؛ ولی مؤمن از هر چیزی عبرت می‌گیرد


ای کاش ...

حدود 20 سال پیش منزل ما خیابان 17 شهریور بود و ما برای نماز خواندن و مراسم عزاداری و جشنهای مذهبی به مسجدی که نزدیک منزلمان بود می‌رفتیم پیش نماز مسجد حاج آقایی بود بنام شیخ هادی که امور مسجد از قبیل نماز جماعت، مراسم شبهای قدر، نماز عید و جشن نیمه شعبان را برگزار می‌کرد اگر کسی می‌خواست دخترش را شوهر بدهد و یا برای پسرش زن بگیرد با شیخ هادی مشورت میکرد و در آخرهم شیخ خطبه عقد را جاری میکرد، اگر کسی در محله فوت میکرد شیخ هادی برای او نماز میت می‌خواند و کارهای بسیاردیگر ...
یک روز من برای خواندن نماز مغرب و عشاء راهی مسجد شدم و برای گرفتن وضو به طبقه پائین که وضوخانه در آنجا واقع بود رفتم، منتظر خالی شدن دستشویی بودم که در این حین در یکی از دستشویی‌ها باز شد و شیخ هادی از آن بیرون آمد با هم سلام و علیک کردیم و شیخ بدون اینکه وضو بگیرد دستشویی را ترک کرد من که بسیار تعجب کرده بودم به دنبال شیخ راهی شدم که ببینم کجا وضو میگیرد و با کمال شگفتی دیدم شیخ هادی بدون گرفتن وضو وارد محراب شد و یکسره بعد از خواندن اذان و اقامه نماز را شروع کرد.
و مردم هم به شیخ اقتداء کردند من که کاملا گیج شده بودم سریعا به حاج علی که سالهای زیادی با هم همسایه بودیم گفتم حاجی شیخ هادی وضو ندارد، خودم دیدم از دستشویی اومد بیرون ولی وضو نگرفت، حاج علی که به من اعتماد کامل داشت با تعجب گفت خیلی خوب !!!فرادا می‌خوانم خلاصه این ماجرا بین متدینین پیچید، من و دوستانم برای رضای خدا همه را از وضو نداشتن شیخ هادی آگاه کردیم و مامومین کم کم از دور شیخ متفرّق شدند تا جائیکه بعد از چند روز خانواده او هم فهمیدند، زن شیخ قهر کرد و به خانه پدرش رفت، بچه‌های شیخ هم برای این آبروریزی، پدر را ترک کردند.
دیگر همه جا صحبت از مشکوک بودن شیخ هادی بود آیا اصلا مسلمان است؟ آیا جاسوس است؟ و آیا ...
شیخ بعد از مدتی محله‌ی ما را ترک کرد و دیگر خبری از او نبود ...، ما هم بهمراه دوستان و متدینین خوشحال از این پیروزی، در پوست خود نمی‌گنجیدیم، بعد از مدتی از حوزه علمیه یک طلبه‌ی جوان فرستادند و اوضاع به حالت عادی برگشت.
بعد از دوسال از این ماجرا من به اتفاق همسرم به عمره مشرف شدیم در مکه بخاطر آب و هوای آلوده بیمار شدم بعد از بازگشت به پزشک مراجعه کردم و دکتر پس از معاینه مقداری قرص و آمپول برایم تجویز کرد.
روز بعد وقتی می‌خواستم برای نماز به مسجد بروم تصمیم گرفتم قبل از آن به درمانگاه بروم و آمپول بزنم، پس از تزریق به مسجد رفتم و چون هنوز وقت اذان نشده بود وارد دستشویی شدم تا جای آمپول را آب بکشم، درحال خارج شدن از دستشویی ناگهان به یاد شیخ هادی افتادم !!! چشمانم به سیاهی می‌رفت، همه چیز دور سرم شروع به چرخیدن کرد انگار دنیا را روی سرم خراب کردند، نکند آن بیچاره هم می‌خواسته جای آمپول را آب بکشد!؟ !؟ نکند؟ !؟ ! نکند؟ !؟ !
دیگر نفهمیدم چه شد به خانه برگشتم تا صبح خوابم نبرد و به شیخ هادی فکر میکردم که چگونه من نادان و دوستان و متدینین نادان تر از خودم ندانسته و با قصد قربت آبرویش را بردیم.. خانواده‌اش را نابود کردیم و ...
از فردا سراسیمه پرس و جو را شروع کردم تا شیخ هادی را پیدا کنم.
به پیش حاج ابراهیم رفتم به او گفتم برای کار مهمی دنبال شیخ هادی میگردم او گفت: شیخ دوستی در بازار حضرت عبدالعظیم داشت و گاه گاهی به دیدنش میرفت اسمش هم حاج احمد بود و به عطاری مشغول بود پس از خداحافظی با حاج احمد یکراست به بازار شاه عبدالعظیم رفتم و سراغ عطاری حاج احمد را گرفتم خوشبختانه توانستم از کسبه آدرسش را پیدا کنم بعد چند دقیقه جستجو پیر مردی با صفا را یافتم که پشت پیشخوان نشسته و قرآن می‌خواند سلام کردم جواب سلام را با مهربانی داد و گفتم ببخشید من دنبال شیخ هادی میگردم ظاهرا از دوستان شماست، شما او را می‌شناسید؟
پیرمرد سری تکان داد و گفت دو سال پیش شیخ هادی در حالیکه بسیار ناراحت و دلگیر بود و خیلی هم شکسته شده بود پیش من آمد، من تا آن زمان شیخ را در این حال ندیده بودم بسیار تعجب کردم وعلتش را ازپرسیدم او در جواب گفت: من برای آب کشیدن جای آمپول به دستشویی رفته بودم که متدینین بدون اینکه از خودم بپرسند به من تهمت زدند که وضو نگرفته نماز خوانده ام، خلاصه حاج احمد آبرویم را بردند، خانواده‌ام را نابود کردند و آبرویی برایم در این شهر نگذاشتند ودیگر نمی‌توانم در این شهر بمانم، فقط شما شاهد باش که با من چه کردند، بعد از این جملات گفت: قصد دارد این شهر را ترک گفته و به عراق سفر کند که در جوار حرم امیرالمومنین (ع) مجاور گردد تا بقیه عمرش را سپری کند من هم هرکاری کردم که مانعش شوم نشد او گفت دیگر چیزی برای از دست دادن ندارم، او رفت و از آن روز به بعد دیگر خبری از او ندارم ...
ناگهان بغضم سرباز کرد و اشکهایم جاری شد که خدای من این چه غلطی بود که من مرتکب شدم‌ای کاش آن موقع کور می‌شدم و این جنایت را نمی‌کردم‌ای کاش حاج علی آن موقع بجای گوش دادن به حرفم توی گوشم میزد‌ای کاش‌ای کاش ... و این‌ای کاش‌ها که بیچاره‌ام می‌کرد.
الان حدود 20 سال است که از این ماجرا می‌گذرد و هر کس به نجف مشرف میشود من سراغ شیخ هادی را از او میگیرم ولی افسوس که هیچ خبری از شیخ هادی مظلوم نیست.

دوستان، ما هر روز چقدر آبروی دیگران را می‌بریم؟ !
زندگی‌ها را نابود می‌کنیم؟ !
بخاطر خدا چه ظلم‌هایی که نمی‌کنیم؟ !
بخاطر خدا دعایم کنید
آیا خدا از گناهم می‌گذرد؟
چه خاکی باید به سرم بریزم؟  ... ...
ای کاش و‌ای کاش ....






برچسب ها : عبرت  ,


      

پرستاری در یکی از بیمارستان‌های استرالیا که ویژه نگهداری از بیماران در شرف مرگ بوده، بر اساس گفته‌های بیماران در آخرین لحظات عمر عمده ترین موارد پشیمانی و حسرت آنان را جمع آوری و دسته بندی کرده است به گفته وی متداول ترین مورد پشیمانی افراد این بوده‌ای کاش آنقدر سخت و طولانی کار نکرده بودم.این پرستار به نام «برونی ویر» آخرین گفته ها، آرزوهای بربادرفته و حسرت‌های این افراد را ابتدا در وبلاگ خود منتشر کرد. مطالب این وبلاگ چنان مورد توجه قرار گرفت که وی براساس آن کتابی نوشته است به نام «پنج پشیمانی عمده در لحظه مرگ» برونی ویر در کتاب خود اشاره می‌کند که اکثر افراد در لحظاتی که در انتظار مرگ هستند، دید بسیار دقیق و روشنی راجع به زندگی خود و زندگی به طور کلی پیدا می‌کنند و کسانی که هنوز عمری برای آنها باقی مانده با توجه به این مطالب شاید بتوانند از تجارب دیگران بیاموزند.وی می‌گوید که وقتی از این افراد در مورد اشتباهات، آرزوهای برباد رفته و یا موارد پشیمانی سئوال می‌شد اکثر آنها به موارد مشابهی اشاره می‌کردند.روزنامه گاردین چاپ لندن، برمبنای گفتگو با نویسنده این کتاب فهرست پنج مورد عمده از پشیمانی در لحظه مرگ را به طور خلاصه منتشر کرده است.

1‌.‌ای کاش من شهامت آن را داشتم که زندگی خود را به شکلی سپری می‌کردم که حقیقتا تمایل من بود و نه به شیوه‌ای که دیگران از من انتظار داشتند.
این موضوع یکی از عمده ترین موارد پشیمانی درمیان اکثر افراد بوده است. وقتی که لحظات پایانی زندگی فرا می‌رسد بسیاری از افراد به خوبی درمی یابند که بخش عمده‌ای از آمال و آرزوهای خود را عملی نکرده اند. آنها در می‌یابند که دلیل مرگ آنها تا حد زیادی به تصمیم‌هایی که در طول زندگی گرفته‌اند بستگی داشته است. سلامت شاید بزرگترین منبع آزادی و آزادی انتخاب است و معمولا افراد تا زمانیکه زندگی آنها به خطر نیافتاده قدر این نعمت را نمی‌دانند.

2‌.‌ای کاش من اینقدر سخت و طولانی کار نکرده بودم.
معمولا بیماران مرد از این نکته شکایت داشتند. آنها دوران کودکی فرزندان و همدهمی با همسر خود را به خاطر ساعات کار طولانی از دست داده بودند. ولی در مورد نسل قدیم که درصد کمتری از زنان شاغل بوده‌اند این موضوع کمتر در میان بیماران زن رایج بود. تمام مردانی که در بستر مرگ با آنها صحبت شده از سپری کردن ساعات و روزهای طولانی در محیط کار پشیمان بودند.

3‌.‌ای کاش من شهامت بیان احساسات خود را داشتم.
بسیاری از افراد درمقاطع مختلف زندگی و یا در شرایط گوناگون برای حفظ مناسبات مسالمت آمیز با دیگران از بیان صریح احساسات خود طفره می‌روند. به همین خاطر زندگی آنها از آن چیزی که واقعا باید باشد فاصله می‌گیرد و یا آنها هیچگاه آن کسی نخواهند شد که آرزو و یا توانایی آن را داشته اند. بسیاری از افراد تحت تاثیر تلخکامی و یا ناکامی‌های ناشی از مماشات با دیگران و محیط به بیماری‌های جدی مبتلا می‌شوند.

4‌.‌ای کاش تماس با دوستان را حفظ کرده بودم.
خیلی از افراد تا لحظات پایانی عمر قدر دوستان خوب و یا حفظ تماس با دوستان قدیمی را نمی‌دانند و معمولا در فرصت کوتاه قبل از مرگ امکان جستجو و پیدا کردن این دوستان قدیمی فراهم نیست. بسیاری از افراد چنان در زندگی خود غرق می‌شوند که به سادگی تماس با دوستان را فراموش کرده و یا کلا حذف می‌کنند. بسیاری در لحظات پایان عمر خود از اینکه برای دوستی و روابط خود ارزش کافی قایل نبوده‌اند دچار پشیمانی می‌شوند.

5‌.‌ای کاش به خودم اجازه می‌دادم که شادتر باشم.
این مورد از پشیمانی در کمال تعجب بسیار عمومیت دارد. بسیاری از افراد تا لحظات پایانی عمر خود متوجه نشده بودند که شاد بودن در حقیقت یک انتخاب است. بسیاری سالیان عمر خود را با تکرار عادات و الگوهای همیشگی زندگی خود طی کرده بودند. بسیاری به اصطلاح «آرامش» ناشی از تکرار الگو و عادات همیشگی را بر تغییر ترجیح داده بودند. و این هراس از تغییر هم جنبه‌های فیزیکی و هم جنبه‌های احساسی و عاطفی زندگی را شامل می‌شود.

روزنامه «گاردین» در پایان این فهرست خلاصه از پنج مورد پشیمانی بزرگ در لحظات پایانی زندگی، از خوانندگان خود می‌خواهد تا عمده ترین مورد پشیمانی خود را بازگو کرده و بگویند برای تغییر روند زندگی و پرهیز از پشیمانی‌های بزرگ در آخر راه، چه تدبیر و چه تغییری را در نظر خواهند گرفت.

هر چند این نوشته‌، از دیدگاهی کاملا جامعه‌شناسانه و شاید بدون در نظر گرفتن مفاهیم دینی نوشته شده، اما بسیاری از نتایج رو می‌شه با رویکرد اعتقادی هم دید.اینکه به شهادت قرآن، بسیاری از انسان پس از مرگ از خدا تقاضا می‌کنند به دنیا برگردند تا آنچه از اعمال صالحی رو که ترک کرده بودند، انجام بدن، و البته بهشون گفته میشه هرگز (مفهوم آیات 99 و 100 سوره مبارکه مومنون) نشانه‌ی پشیمانی انسان‌ها در هنگام مرگه.






برچسب ها : مرگ  , عبرت  ,


      

آخرین جمله‏ های سید مرتضی قبل از شهادت از زبان سعید قاسمی
 من عقب برانکارد سید را گرفته بودم. پا از مویرگ‌ها جدا شده بود و سه چهار بار پا زیر پایم افتاد و روی زمین کشیده شد. بی‌شباهت به صحنه‌ی شهادت آقا اباالفضل العباس(ع) نبود که می‌گفتند به پا ضربه زدند و پا از روی اسب کشیده می‌شد. دیدم دارم اذیت می‌شوم و پا را که کشیده می‌شد، برداشتم و روی سینه‌اش گذاشتم. گفت: «چه کار می‌کنی؟ ولش کن». در این حال و هوا شروع کرد مادرش را صدا زدن: «یا فاطمه زهرا(س)! یا فاطمه زهرا(س)! یا فاطمه زهرا(س)!» بعد سه مرتبه این دعا را کرد: «اللهم اجعل مماتی شهادتاً فی سبیلک»، «اللهم اجعل مماتی شهادتاً فی سبیلک»، «اللهم...» من دیدم خونریزی که شدید شده است، او دارد بی‌قرار می‌شود. برانکارد هم کوچک بود و هی سرش بیرون می‌افتاد و نمی‌تواند نفس بکشد و هی سرش را بلند می‌کند که یک جوری از این وضعیت خلاص شود. ما هم حواس‌مان نیست و داریم سعی می‌کنیم با این برانکارد در پیتی که درست کرده‌ایم زودتر آنها را به جایی برسانیم. یک جا دیگر نتوانست تحمل کند، سرش را آورد بالا و گفت: «خدایا! همه گناهانم را ببخش و مرا شهید کن». این آخرین ذکر سید است و بعد از آن به اغما رفت.

آقا در تشییع جنازه شهید آوینی
اواخر فروردین 72 بود؛ پیکر سیدمرتضی بر دوش مردم در مقابل حوزه‌ی هنری تشییع می‌شد.‌.. خودرو حامل رهبر انقلاب در خیابان سمیه ایستاد.‌ علی‌رغم مسائل امنیتی، آقا برای ادای احترام به شهید از ماشین پیاده شدند،‌ کنار پیکر سرباز خودشان ایستادند و زیر لب زمزمه کردند: «إنا لله و إنا إلیه راجعون». بعد در جستجوی خانواده شهید، نگاهی به اطراف انداختند اما به‌خاطر ازدحام مردم نتوانستند از نزدیک خانواده‌ را ببینند. پس از پایان مراسم آقا گفتند: «از طرف بنده به خانواده‌ شهید تسلیت بگویید؛ گرچه من خودم هم در این مصیبت داغدار هستم». بعد آرام و بی‌صدا در حالی که چشم به تابوت سیدمرتضی دوخته بودند، به راه افتادند. خیابان سمیه هنوز صدای گام‌های آهسته‌ی رهبر را به دنبال پیکر سربازش در ذهن دارد...

چندی بعد، آقا در صفحه‌ی اول قرآنی که آن را به خانواده‌ی شهید آوینی هدیه کردند، این عبارت را به دست‌خط خود نوشتند: "به یاد شهید عزیز، سید شهیدان اهل قلم، آقای سیدمرتضی آوینی که یادش غالباً با من است..."






برچسب ها : امام خامنه ای (مد ظله العالی)  , حضرت زهرا(س)  , شهادت  , سید مرتضی آوینی  ,


      

دین، تئوری خود را می‌خواهد. اگر می خواهد بر اساس «لَا إِکْرَاهَ» جلو ببرد، شما باید بتوانید مودّت را درست بکنید وگرنه صرف وجود قانون و مدام قانون در قانون، قانون در قانون، این نشان داده عملی نخواهد بود. یعنی یک تحقیقی اتفاقاً کرده بودند که هر چقدر قوانین را بیشتر می‌کنند و روح این قوانین درست نمی‌شود، جرم بالاتر می‌رود. اگر آن فرهنگ زمینه درست نشود. شما الان ببینید مدام دوربین کار گذاشتند، الان یک شغل جدید ایجاد شده، الان در همین منطقه‌ی بازار، نمی‌دانم اطلاع دارید یا نه، یک سری موتوری هستند می‌چسبانند به پشت پلاک ماشین، تا یک فاصله‌ای شما را می‌برند، 2000 تومان می‌گیرند. کاملاً الان به عنوان یک شغل است، کاملاً یک شغل رسمی، فقط بیمه و این‌ها ندارد!

یک تحقیقی کرده بودند در انگلیس دیده بودند که هر چقدر دوربین‌ها تعدادشان بالاتر میرود، جرائم دارد می‌رود بالا. خیلی تحقیق جالبی است و الان بابت هر دو نفر یک دوربین دارند. آن چیزی که آدم را کنترل می‌کند دوربین نیست، آن «أَلَمْ یَعْلَمْ بِأَنَّ اللَّهَ یَرى‏» است. آن آدم را کنترل می‌کند. آن چیزی که مرد را بیرون از خانواده‌ی خودش کنترل می‌کند، چشم او را کنترل می‌کند، آن دوربین‌ها نیستند. آن یک خدای شاهد حاضر و ناظر است. آن کنترل می‌کند. لذا اصلاً دأب دین این نیست، نه این‌که دأب دین این نیست که قانون نگذارد، ولی به شدّت رویکرد آن رویکرد مودّت است، یعنی شما باید دوست داشته باشید این را. یعنی پیوند عاطفی برقرار کنید و گرنه با چوب بخواهد طرف را به اعمال این قوانین بیاورد، نه. این جزء دأب دین نیست.






      

حاج اسماعیلی دولابی/ عارف

خدا ما را برای شادی آفریده است نه برای غم. خدای واحد غنی و قوی، محال است مخلوقی را برای ناراحتی و غم بیافریند. اگر این بشارت را که ما را برای شاد ی آفریده اند، باور کردی و به خودت قبولاندی، دیگر غم وجود نخواهد داشت . این مژده مال کسی است که آن را باور کند. همین که فهمیدی دنیا فانی شدنی است و مشکلات و محرومیت هایش هم همیشگی و دائمی نیست و بالأخره روزی تمام خواهد شد، نصف غمهایش باطل می شود. مشقّت و غم دنیا وسیله ای است برای خوشی و شادی. گذشته که گذشت و نیست، آینده هم که نیامده و نیست. غصه ها مال گذشته و آینده است. حالا که گذشته و آینده نیست، پس چه غصه ای؟ تنها حال موجود است که آن هم نه غصه دارد و نه قصه.

 (گناه شوم است)
اَلذَّنبُ شومٌ عَلى غَیرِ فاعِلِهِ اِن عَیَّرَهُ ابتُلِىَ بِهِ وَ اِن اَغتابَهُ أَثِمَ وَ اِن رَضىَ بِهِ شارَکَهُ

گناه برای کسی هم که آن را انجام نداده شوم است: اگر گناهکار را سرزنش کند به آن مبتلا می شود. اگر غیبتش را بکند گناه کردهو اگر راضی به آن گناه باشد در گناه او شریک شده.
نهج الفصاحه، حدیث 1623

هر موقع درک کردی، لمس کردی، درک نه، حس کردی که چرا آقای بهجت سرش را بلند نمی‌کرد این طرف آن طرف را نگاه بکند، اینقدر مراقبت برای انسان لازم است، باور کردی معنویت را، باور کردی غیب را، باور کردی بابا یک چیزهایی است، یک خبرهایی است، اثر می‌گذارد روی آدم. آنوقت باور می‌کنی که یک غذا لقمه حرام با لقمه حلال چقدر فرقش است! باور می‌کنی کلمه‌ی نابجا  , غیبت کردن ، غیبت که هیچی، حرف بزند آدم به چه نیتی، باور می‌کنی، باور می‌کنی نیت تو در عالم اثر دارد.

ما در این دنیا آمدیم فقط برای اینکه غیر او را از دل خارج کنیم.

خدای من ! ... مقصودم در زندگی فقط تویی و نه هیچ کس ؛ و شب زنده داری و بی خوابیم فقط به عشق توست و نه هیچکس ؛ و روشنی چشمانم و آرامش دلم دیدار توست ؛  و منتهای آرزیم مقام وصل توست ...

مناجات المریدین، بحار ، 91 ، ص (148) 






برچسب ها : حاج اسماعیل دولابی  , خدا  ,


      

حمیدرضا اسدزاده در خبرآنلاین نوشت:
 او را "آقا مجتبی" می نامیدیم. نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیاد.
یک هفته که پر از آلودگی می شدی، دلت خوش بود که چهارشنبه ها هست، می روی مدرسه نور، دلت را می زنی به دریا. حالت خوش می شود. چهارشنبه که از درس اخلاق  برمی گشتی به خانه، رفتارت با همه خوب می شد. نمازت اول وقت می شد. چشم و دلت را خوب کنترل می کردی. هر حرفی نمیزدی. دیگران نمی فهمیدند چه سری هست در این چهارشنبه های هفته که لااقل تا شنبه تو را پیش می برد.
*** 
سال های آغازین 70 همه پر از سوال بودند. هر روز شبهه بود که می بارید. جمع می کردی و می رفتی پای درس تفسیر قرآن آقا. - که آن روزگار درس تفسیر هم در خیابان امیر کبیر دائر بود و بعدها تعطیل شد- بعد می رفتی پرسش هایت را می پرسیدی. برخی را جواب می داد، برخی را می گفت باشد می گویم. هفته بعد می دیدی همان سوال را لابلای سخنرانی جواب می داد. جواب که نه، جان می داد به روح و عقل وامانده ات توی این تهران شلوغ بی عقل و اخلاق.
***
همه چیزت که به هم می خورد، حالت که گرفته می شد، دنیا که برایت به آخر می رسید، اعصابت که به هم می ریخت، زندگی که برایت تنگ می شد، می دانستی هر ظهر یک جا هست، می توانی ببینی اش. می دانستی یک جا هست، فقط یک جا، فقط یک دوست، فقط یک "آقا". ظهر می پریدی مسجد جامع بازار . پس از درس شرح حدیث می نشست. می نشستیم، می نشستند، ( می نشینیم؛ نه! دیگر کجا؟...) دو زانو می نشستی. سوال و جواب لازم نبود. حتی به گرفتن ذکری که اصلا اهل این حرف ها نبود. می گفت: " به اصل دین عمل کنی، حالت خوب می شود. ذکر، خود تویی، خودت را که خراب کردی، به لب ذکر بگویی فایده ندارد..."
*** 
شب های قدر، شب های قدر، شب های قدر.... می دویدند، می دویدیم، می دوید.
امسال که عجیب تر آمد. دائم می گفت مرا دعا کنید. شاید سال بعد نباشیم. ما که نمی فهمیدیم. آخر مجلس عمامه و عبا را درآورد و گفت:" همه چیز به کنار. مرجعیت و علم و همه چیز به کنار، امسال می خواهم خودم روضه بخوانم. من روضه خوان نیستم. اما امسال می خواهم برایتان روضه بخوانم." باز همه نفهمیدیم یعنی چه. عجیب حالش دگرگون بود و حال همه را دگرگون کرد و رفت ....
**** 
آنقدر خود را از نامدار شدن و رسانه ای شدن روزگار رسانه ای روحانی ها پرهیز داده بود که خیلی از مردم همین تهران هم او را نمی شناختند. و همین گمنام بودن که سیره روحانیت راستین و اخلاق گرای ماست، چقدر او را محبوبیت بخشید. روزگاری که می دیدیم و می بینیم همه هملباسان او با این رسانه ها چه حالی می کنند و مشغول خودنمایی و خود آرایی اند، او از خود می گذشت و چه حالی می آفرید در اخلاق فردی و جمعی این شهر بی اخلاق ما.
پای منبرش که می نشستی، سحنانش ناب و راستین بود. از آلودگی ها و حرف های زائد سیاسی که در این سه دهه اخیر در منبرها رائج شده بود، خبری نبود. منبر پیامبر را به جان سخن پیامبر آراسته بود. حرف سیاسی اش را هم جانانه از کلام رسول و اهل بیت می گذاشت توی دلت. نه مثل آنهایی که مثل دیگران هر چرند سیاسی را بالای منبر اسلام، تحویل خلق الله می دهند.
و بالاخره آنقدر ساده و صمیمی برخورد می کرد که همه او را "آقا مجتبی" می نامیدیم. نه یک کلمه کم، نه یک کلمه زیاد. اگر چه از همان آغاز آیت خدا بود . این آیت الله بودن، یدکی نبود پشت اسمت. صدفی بود در جان و روحش که به راحتی قابل دریافت بود.
****
... و حالا نشسته ایم و یتیم نامه می نویسیم که "آقا مجتبی تهرانی" خداحافظ.
شب های قدرخداحافظ، کوچه های مسجد جامع خداحافظ. مسجد جامع بازار، مدرسه نور خداحافظ. خیابان ایران خداحافظ. تهران بی عقل و اخلاق خداحافظ. تهران بی اخلاق خداحافظ.استاداخلاق تهران، خداحافظ که رفتی و تهران، بی تو یتیم شد

آیت‌الله تهرانی: خدا می داند محتاج دعاهای شما هستم





برچسب ها : حاج آقا مجتبی تهرانی  ,


      
<      1   2   3   4   5   >>   >




+ فریاد صادق آل محمد (ص) و پیشوای مذهب جعفری: گروهی هستند که ادعای پیروی از من دارند و سنگ محبت و ولایت ما را به سینه می زنند... درحالیکه به خدا قسم، من امامشان نیستم... خدا لعنتشان کند... هر چه می پوشم پرده دری می کنند... می گویم چنین و چنان و می گویند نه، منظورش چنان و چنین است... *من، تنها امام آن کسی هستم که مرا اطاعت کند*.



+ سلام بر یاوران مهدی



+ بلندگوی داعش و تکفیریهای کثیف نشوید: اخبارهای دروغ پیشروی های آنهاکه اکثرا به وسیله سیستم خبری آمریکاومتخصصان جنگ روانی آنها ونیروهای نفوذی آنها در واتس آپ ودیگرمسنجرهاپخش می شود را پخش نکنید،عکسها و فیلمهای قتل و غارت آنها که غالبا به وسیله خود آنها در محیط مجازی پخش می شود برای تضعیف روحیه مسلمانان شیعه وسنی را پخش نکنید وبه جای اینهاپیروزیهای مسلمانان و نصرت خداوند را تذکر دهید.



+ *ضمن تبریک حلول ماه شعبان المعظم به تمامی دوستان عزیز* تنها ماهی که هیچگونه شهادت و عزاداری در آن وجود ندارد ماه شعبان است که ولادت امام حسین علیه السلام در آن است و تنها ماهی که هیچگونه ولادت و جشنی آن وجود ندارد ماه محرم است که شهادت امام حسین (ع) در آن است.* جان عالم به قربان اباعبدالله الحسین علیه السلام* فایل صوتی پنج دقیقه ای در باب عظمت مناجات شعبانیه از امام خمینی قدس سره ضمیمه شده است.



+ +



+ *پیامبر رحمت (ص)* : هر جوانی که در دانش و عبادت رشد کند تا بزرگ شود، خداوند متعال در قیامت پاداش هفتاد و دو صدیق به وی می بخشد.



+ بنیان مرصوص(چند سفارش ناب از آیت الله قرهی)



+ *هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله*



+ *گفته بود:* در راهپیمایی 22 بهمن من را هم ببر.



+ *ما بی خیال مرقد زینب(س) نمی شویم روی تمام سینه زنانت حساب کن *