سفارش تبلیغ
صبا ویژن
درباره
منوی اصلی
جستجو
مطالب پیشین
تدبیر در قرآن
آیه قرآن
لوگوی دوستان
لینک دوستان
ویرایش
پیوندهای روزانه
امکانات دیگر
ابر برچسب ها
آمار و اطلاعات

بازدید امروز : 67
بازدید دیروز : 47
کل بازدید : 112569
تعداد کل یاد داشت ها : 87
آخرین بازدید : 99/4/23    ساعت : 7:55 ع

می‌گویند پسری در خانه خیلی شلوغ‌کاری کرده بود. همه‌ی اوضاع را به هم ریخته بود.وقتی پدر وارد شد، مادر شکایت او را به پدرش کرد.
پدر که خستگی و ناراحتی بیرون را هم داشت، شلاق را برداشت. پسر دید امروز اوضاع خیلی بی‌ریخت است، همه‌ی درها هم بسته است، وقتی پدر شلاق را بالا برد، پسر دید کجا فرار کند؟ راه فراری ندارد! خودش را به سینه‌ی پدر چسباند. شلاق هم در دست پدر شل شد و افتاد.

 شما هم هر وقت دیدید اوضاع بی‌ریخت است به سوی خدا فرار کنید:  

«وَ فِرُّوا إلی الله مِن الله» 

هر کجا متوحش شدید راه فرار به سوی خداست.






برچسب ها : حاج اسماعیل دولابی  ,


      

به روایت افسانه‌ها روزی شیطان همه جا جار زد که قصد دارد از کار خود دست بکشد و وسایلش را با تخفیف مناسب به فروش بگذارد.
او ابزارهای خود را به شکل چشمگیری به نمایش گذاشت. این وسایل شامل خودپرستی، شهوت، نفرت، خشم، آز، حسادت، قدرت‌طلبی و دیگر شرارت‌ها بود.
ولی در میان آنها یکی که بسیار کهنه و مستعمل به نظر می‌رسید، بهای گرانی داشت و شیطان حاضر نبود آن را ارزان بفروشد.
کسی از او پرسید: این وسیله چیست؟
شیطان پاسخ داد: این نومیدی و افسردگی‌ست
آن مرد با حیرت گفت: چرا این قدر گران است؟
شیطان با همان لبخند مرموزش پاسخ داد: چون این مؤثرترین وسیلة من است. هرگاه سایر ابزارم بی‌اثر می‌شوند، فقط با این وسیله می‌توانم در قلب انسان‌ها رخنه کنم و کاری را به انجام برسانم. اگر فقط موفق شوم کسی را به احساس نومیدی، دلسردی و اندوه وا دارم، می‌توانم با او هر آنچه می‌خواهم بکنم..
من این وسیله را در مورد تمامی انسان‌ها به کار برده‌ام. به همین دلیل این قدر کهنه است.








      

یکی‌ از علمای نجف به نام حاج سیدمحمدرضا خلخالی می‏گوید: "من‌ روزی‌ در بازار حُوَیْش‌ می‌رفتم که دیدم‌ آقای‌ حاج‌ شیخ‌ محمّدحسین‌ در وسط‌ کوچه‌ خم‌ شده‌ است وپیازها را جمع‌ می‌کند و پیوسته‌ با خود می‌خندد . من‌ جلو رفتم‌، و سلام‌ کردم‌، و به ایشان‌ کمک‌ کردم‌ تا پیازها را جمع‌ نمودیم‌. آنگاه‌ آنها را در گوشه قبایش‌ گرفت‌ و به‌ منزل‌ روانه‌ شد. من‌ عرض‌ کردم‌: حضرت‌ آیت‌‏الله‌ معلوم‌ بود که‌ پیازها از گوشه‌ قبای‌ شما ریخته‌ است‌ ولی‌ برای‌ من‌ خنده‌ شما نامفهوم‌ ماند!"

آن‌ مرحوم‌ فرمود: "من‌ وقتی‌ در جوانی برای تحصیل وارد نجف‌ شدم خیلی مرفه بودم،‌ روزی‌ در مقابل‌ ضریح‌ مطهّر حضرت‌ أمیرالمؤمنین(ع) مؤدَّب‌ ایستاده‌ بودم‌ و مشغول‌ زیارت‌ بودم‌ که بندتسبیح‌ قیمتی من‌ پاره‌ شد و دانه‌های‌ آن‌ به‌ روی‌ زمین‌ حرم‌ ریخت‌. در آن روز عزّت‌ نفس‌ و یا خودخواهی‌ به‌ من‌ إجازه‌ نداد، تا خم‌ شوم‌، و دانه‌ها را جمع‌ کنم‌.

اما امروز به‌ دکّان‌ بقّالی‌ رفتم و قدری‌ پیاز خریدم‌ و در گوشه قبای‌ خود ریختم و أطراف‌ آن‌ را با دست‌ گرفتم‌، تا به‌ منزل‌ برم‌. در همین‌ جا که‌ سر چهارراه‌ بود و در میان‌ جمعیّت‌ مردم‌، قبا از دست‌ من‌ یله‌ شد و پیازها به‌ روی‌ زمین‌ ریخت‌. من‌ خم‌ شدم و پیازها را جمع‌ کردم‌ و أبداً برای‌ من‌ این‌ مسئله‌ مشکل‌ نبود، بلکه‌ بسیار آسان‌ و قابل‌ تحمّل‌ بود. و علّت‌ خنده من‌ آن‌ بود که‌: در همان‌ وقت‌ من‌ به‌ یاد دوران‌ جوانی‌ و پاره‌ شدن‌ تسبیح‌ قیمت ی‌ که‌ ارزش‌ هر دانه‌اش‌ یک‌ دینار بود افتادم که‌ آن روز از آن‌ تسبیح‌ که‌ یکصد دینار قیمت‌ داشت‌ گذشتم و للّه‌ الحمد و له‌ الشّکر که‌ امروز جمع‌ آوری‌ پیازهای‌ ریخته‌ از گوشه‌ قبا بر روی‌ زمین‌، برای‌ من‌ سنگین‌ نیست‌ و بسیار آسان‌ و قابل‌ تحمّل‌ است‌."

* آیة الله العظمی بهجت می فرمودند: آیة الله العظمی محمد حسین اصفهانی ( مشهور به کمپانی) که صاحب آثار و تألیفات و دیوان و نیز از اساتید محترم ما بودند از درگاه خدا خواسته بودند که لحظه آخر عمرشان زیارت عاشورا را بخوانند و بعد قبض روح بشوند. دعای ایشان مستجاب شد و بعد از اتمام زیارت عاشورا از این عالم درگذشتند.

* علامه غروی اصفهانی، اهل مراقبه وسلوک ومحاسبه بود. ایشان پیوسته درحال تفکر بود وبه ندرت سخن می گفت. مرحوم استاد سید عبدالعزیز طباطبایی (رحمه الله) می فرمود:بعضی از شب ها، آیت الله غروی اصفهانی بعد ازنماز مغرب وعشاء سر به سجده می گذاشت وتا سحر، که به نماز شب برمی خاست، درسجده بود!

 روزی درحرم امیرالمؤمنین در سجده طولانی بود که حضرت سید الشهداء (ع) را دید که به ایشان فرمودند: «اینجا در حضور جمعیت برای سجده ی طولانی خوب نیست، اینگونه اعمال را درجای خلوت انجام دهید.»

* آیت الله حاج شیخ محمد حسین غروی اصفهانی، معروف به کمپانی، در دوم محرم الحرام سال 1296هـ. ق درشهر مقدس کاظمین متولد شد. پدرش حاج محمد حسن، که به دلیل نیک مردی وکارسازی اش به معین التجار معروف و مشهور گشته بود، از بازرگانان دیندار وخوش نام کاظمین وعراق به شمار می آمد.

 حاج محمد حسن، تنها همان یک پسر را داشت ودلخوش بود که وی می تواند پس ازمرگش راه او را در جهان تجارت دنبال کند، اما پسرش محمد حسین، درسر، سودایی دیگر وفکری فراتراز فکر پدر داشت. تنها آرزوی محمد حسین این بود که پدرش اجازه دهد تا او راه کمال طلبی وتحصیل علم را پیش گیرد.

 محمد حسین هرگاه فرصت را مناسب می دید، آرزوی خود را با پدر در میان می گذاشت وبا اصرار از ایشان می خواست که رضایت دهد تا او وارد حوزه معارف اسلامی شود، اما پدرش که پسری جز او نداشت، به این کار راضی نمی شد!

 سرانجام، محمد حسین با توسل به حضرت باب الحوائج امام موسی کاظم (ع) به مقصود خویش نائل می گردد وبا اذن پدر، برای تحصیل علوم دینی وارد حوزه نجف می گردد.

 او، چنین یاد می کند: «آن روز هم مثل هر روز با پدرم در نماز جماعتی که عصرها درصحن مطهر کاظمین برپا می شد، شرکت کرده بودم، نماز تمام شده بود، اما صفوف نمازگزاران هنوز به هم نخورده بود. من درحالی که زانوی غم دربغل گرفته بودم، با فاصله اندکی پدرم را می پاییدم که دیدم با یکی از تجار بغداد مشغول صحبت است. همچنانکه نشسته بودم داشتم در آتش اشتیاق می سوختم. چشمم به گنبد زیبای امام کاظم (ع) بود که عنان ازکف هر صاحب دلی می ربود. دراین حال از دلم گذشت که: ای باب الحوائج، ای موسی بن جعفر (ع)، تو عبد صالح از بندگان برگزیده خدایی ودر پیش حضرت حق آبرو داری، تو را چه می شد اگر از خدا می خواستی دل پدرم را به من نزدیک تر می کرد تا با تصمیم من که چیزی جز تحصیل علم وکمال درمکتب شما نیست، راضی می شد...! درهمین افکار بودم که دیدم پدرم صدایم می کند: محمد حسین! محمد حسین، پسرم! اگر هنوز هم آرزومندی که به حوزه بروی تا دروس اسلامی بخوانی، برو! از طرف من خاطرت جمع باشد، ناراحت نمی شوم...اگر دلت می خواهد به نجف اشرف بروی، برو!

 واینچنین بود که محمد حسین غروی اصفهانی درحدود سال 1315 هـ. ق ودر بیست سالگی، پا به حوزه بزرگ نجف نهاد وچیزی نگذشت که مراحل کمال را در دروس مقدماتی یکی پس از دیگری وبه زودی درحلقه درس بزرگ ترین اساتید حوزه آن روز شرکت جست. حدود یکصدوپنجاه عالم بزرگ، افتخار شاگردی در مکتب علامه را داشته اند در میان شاگردان، ازمرجع تقلید، فقیه و فیلسوف گرفته، تا مفسر، محدث، متفکر، نویسنده، عارف و واعظ و... را می توان مشاهده نمود که آیت الله بهجت و علامه طباطبایی دو تن از آنها هستند. این عارف وعالم ربانی وحکیم و فیلسوف الهی  درروز دوشنبه پنجم ماه ذی الحجه الحرام سال 1361ه. ق ودرسن 65 سالگی درنجف اشرف به ملکوت پرکشید. تشییع پیکر نابغه ی نجف وخادم صادق امام حسین )ع) درهمان دیار سلام برگزار شد ودر آستان قدس علوی، زیرایوان طلای مولا، جنب مناره شمالی ودرمقبره ی کوچکی درکنار مقبره علامه حلی (رحمه الله) به خاک سپرده شد.






برچسب ها : امام حسین(ع)  , حکایت  ,


      

گریه بود اولین صدا، آری! روز اول که چشم وا کردیم

صاحب اشک! ما هم اسم تو را با همان اشک ها صدا کردیم

شیر می داد مادر و فکرش پیش شش ماهه ی تو بود انگار

گریه کردیم وقت لالایی به «علی اصغر» اقتدا کردیم

داشت کم کم سه سالمان می شد، چقدر یک سه ساله شیرین است

با گل خنده در دل بابا خودمان را چه خوب جا کردیم

سیزده ساله…اهل درد شدیم، با تو بار آمدیم و مرد شدیم

زیر یک تانک یا دم شمشیر…عهد را مو به مو وفا کردیم

یاد «اکبر» جوان شدن هم داشت، رفتنش قد کمان شدن هم داشت

کاش می شد دوباره برگردد…چقدر با تو هی دعا کردیم

تشنه بودیم رفت و آب آوَرد، جرعه ای از شراب ناب آورد

دل سقا شکست و جاری شد باده ای که در آن شنا کردیم

افتخار سیاه پوشی را از غلامِ سیاهتان داریم

این دل، آن خاک تیره بود، که بعد، با نگاه شما طلا کردیم

هر کجا بوی سیب می آید، عاشق تو: «حبیب» می آید

پیرگشتیم و این جوانی را نذر میخانه ی شما کردیم

تا که دیدیم ربنایت را زیر باران تیر می خواندی

ما نماز درست و بی عشقِِ همه ی عمر را قضا کردیم

با تو این بار در نماز شدیم، بر سر نی چه سر فراز شدیم

شعله از مثنوی زبانه کشید، راز نی را که بر ملا کردیم

شب سوم دوباره برگشتیم، در پی پیکر پدر گشتیم

بدن پاره پاره ای دیدیم، فکر یک تکه بوریا کردیم

دل عاشق،همیشه تبدار است، دل عاشق همیشه بیمار است

کمی از تربت تو بوییدیم درد این سینه را دوا کردیم

قاسم صرافان


فایل صوتی در لینک ذیل:

روضه شب ششم محرم 91 - میثم مطیعی






برچسب ها : امام حسین(ع)  ,


      

اهل عالم بشنوید این زمزمه
نام من عبد حسین فاطمه

من هوس را از درونم رانده ام
چون کتاب عاشقی را خوانده ام

روز اول تا که چشم ام باز شد
درس عشق و عاشقی آغاز شد

نغمه لالای من می شد حسین
بوده ام از کودکی من زیر دین

مادرم ذهن مرا می زد ورق
شیر می داد به عشق شیر حق

دفتر مشقم ز برگ یاس بود
آب بابایم همان عباس بود

گفتم از عشق شاْن و رتبت است
آریا اکنون زمان خدمت است

ثبت نام کوی جانبازی شدم
بعد از آن راهی سربازی شدم

نام من سرباز کوی عترت است
دوره آموزشیم هیئت است

پادگانم چادری چون وصله دار
سر درش عکس علی با ذوالفقار

ارتش حیدر محل خدمتم
بهر جانبازی پی هر فرصتم

در مصاف کفر هستم بی شکست
چون سلاحم دین و ایمان من است

نقش سر دوشی من یا فاطمه است
قمقمه ام پر ز آب علقمه است

بین کفر و حق پرستی حد و مرز
بی پوتینم پا برهنه بهتر است

رنگ پیراهن نه رنگ خاکی است
زینب آنرا دوخته پس مشکی است

اسم رمز حمله ام یاس علی
افسر مافوقم عباس علی

یا رقیه بهترین اسم شب است
آن دعای صبحگاه یا زینب است

مدت سربازیم تا محشر است
آریا تمدید گردد بهتر است

گرچه من سرباز هیچ و ساده ام
سر خوشم مهدی بود فرمانده ام

گرچه شد فرمانده ام پای ولی
دل خوشم بر نائبش سید علی







      

خدایا چه شده این خلق را

حتی اگر عرب زبان نباشند، سواد هم نداشته باشند

وقتی قاری قرآنی حتی اگر عجم هم باشد او را تکریم می کنند، لبش را می بوسند و او را بر سر خویش جای می نهند

ولی ای خدای حسین(ع) فطرت این خلق چگونه است که شقی ترین افراد نزد تو شدند؟

آنگاه که حسین(ع)

نه کس دیگر

حسین(ع)

پاره تن رسول(ص) تو، عزیز جان علی(ع) و فاطمه(س)

لب می گشاید بر سر نیزه

نه هر سخنی بلکه کلامت را


چرا با سنگ و کلوخ از او تقدیر می کنند مگر او را نمی شناسند که قرآن ناطق است؟

مگر حسین(ع) کفر می گوید...؟!

خدایا خودت می دانی و کوفه و شام و ابن زیاد و خیزران یزید و . . .






برچسب ها : قرآن  , امام حسین(ع)  ,


      

اگر با پای پیاده عازم کربلا شوی

و اگر حواست باشد به راهی که می روی

و اگر در تابستانی گرم و سوزان با چشمانی خیره به نخلهای کنار جاده گذر کنی

و اگر زنان و مردان بزرگ و کوچک را می بینی که همراهت با خستگی به یک وعده گاه مشترک میروند

و اگر ... های مختلفی که خود می دانی

وارد سرزمینی می شوی که از هیبت ذات اقدس الهی لب به سخن می گشایی و می گویی «اعوذ بالله من الکرب و البلاء»

اگر از باب القبله وارد شوی گنبدهای سبز رنگی را می بینی که به تو می گویند عمود خیمه هایت را بر زمین بنشان

جلوتر که می روی گنبدی فیروزه رنگ نگاهش را رو به گنبدی دیگر می کند اما اگر کمی بیشتر دقت کنی می بینی که نگاهش رو به گنبد نیست بلکه گودالی است که تمام هستی خود را در آن تجسم می کند

می روی به سمت راست ناگهان محصور می شوی میان دو قبه طلایی! با خود می گویی این خیابان چقدر آشناست همانجا که در روضه ها می گفتند کمر برادری در سوگ برادرش شکست به سمت راست که رویت را برمی گردانی شریعه ای را می بینی که بوی اروند خودمان را می دهد

رو به شمال که می کنی گله ای می بینی از گرگهای صحرای عراق که منتظر خیمه هایند

ناگهان جوانی را می بینی

عجبا وا عجبا

این که رسول(ص) خداست ولی زنی را دیدم که او را علی(ع) صدا زد . آری مانند علی(ع) شمشیر به دست داشت و به آن گرگها حمله ور شد

وارد گودال که می شوی عطر سیبی به مشامت می رسد رویت را به سمت راست که می چرخانی کعبه ای می بینی ولی شش گوشه

راز آن گوشه ها را جویا می شوی می گویند مدفن علی(ع) است

علی(ع)!

او که تا چند لحظه قبل از خیمه بیرون رفته بود و اکنون در اینجا

من که باورم نمی شود

دیوانه وار رو به سمت همان خیابان می دوی

یکبار دیگر می بینی آنچه را دیدی و ناگهان فریاد برمی آوری «کــــــــــــــــــــــــــــــــــربلا»

از خواب که برمی خیزی ناله بر می آوری و بر سر و سینه می زنی که «وای بر من»

کربلای حسین(ع) را چگونه از یاد بردی ، لایق نبوده ای و اگر توانستی که در آخرین لحظات نجوای کربلایت را بگویی به مدد ارباب بود

و با حالت اضطرار به این دل می گویم

این بود حسین(ع) و کربلایش

 






برچسب ها : امام حسین(ع)  ,


      

هفته قبل در حسینیه بسیج دانشجویی دانشگاه صنعتی امیرکبیر مراسم استقبال از ماه محرم برگزار شده بود که همزمان شده بود با یادواره شهدای دانشگاه.

به همین دلیل بچه ها مناسب دیدند که از یک راوی سالهای دفاع مقدس دعوت کنند تا از اون سالها و حال و هوای حسینی جبهه ها واسمون بگه.

خاطره ها و روایت زیاد بود ولی یکی خیلی به دلم نشست چون روایتش حسینی بود.

و روایت از این قرار بود

علی حیدری نامی بود. 15 سال بیشتر نداشت که به جبهه رفت و دو سال بعد پرواز کرد به سمت خدا.

ولی قصه از اونجا شروع میشه که علی خیلی اهل نماز جماعت و نماز اول وقت و روزه و خلاصه بچه مذهبی مقیدی بود.در عین حال که به این کارها می پرداخت در کارهای جبهه مصمم و جدی بود و هم شوخ.

اشک و زاری علی در مجالس روضه سیدالشهداء نظر بچه ها رو به خودش جلب کرده بود اصلا جنس غم علی با بقیه فرق می کرد.

اوج داستان در اینجاست که علی شش ماه قبل از شهادتش می دانست که چه موقع،در کجا  و چگونه شهید میشه.

این آخریها بدن علی معطر شده بود به عطری که اکثر بچه ها رو متعجب کرده بود نه اینکه عطرش خاص بوده باشه و از این حرفها بلکه بچه ها تو فکر بودند که تو این گرمای شهریور و وسط بیابونای خوزستان کیه که به علی عطر میرسونه آخه بچه ها زیر نظرش داشتند.

تا اینکه یه شبی تو همین مجالس روضه ارباب یکی از بچه ها تاب نیاورد و میون گریه علی راز معطر بودنش رو از علی جویا شد.

علی با خنده ای از جنس خنده های هیئتی رو بهش کرد و گفت: می خوای بدونی چرا؟

علی ماجرای مکان شهادت ،زمان شهادت و نحوه شهادتش رو تعریف کرد تا اینکه راز معطر شدنش رو فاش کرد و گفت : ببین رفیق من اینقدر تو حسین(ع) ذوب شده بودم که بعضی وقتا از سنگر میزدم بیرون و با بعضی از افراد دیگه میرفتیم مهمونی آقا .

آقا نشسته بود روبرومونو میگفت خب بچه ها از خیبر چه خبر،از بچه های گردان میثم چه خبر ؟

ما هم داغ ارباب رو تازه میکردیم و میگفتیم آقاجان از علی اصغرت چه خبر از علی اکبرت چه خبر؟

آره تا اونجا بود که هر وقت ذکر یا حسین(ع) رو رو لبام میاوردم بدنم معطر میشد.

اونوقت راوی میگه علی طبق گفته خودش اسفندماه روی یه تپه ای جلو چشم بچه ها تیر خورد.

صحنه زیبایی رسیدن عاشق و معشوق

علی با دستان باز چنانکه گویی میخواهد در آغوش دیگری جای بگیرد و با لبخندی از جنس وصال بر روی زمین که نه بهتر است بگویم در لحظات آخر به آرامی فرود آمد و همه فهمیدند که

شهید نظر می کند به وجه الله






برچسب ها : بسیج  , دانشگاه امیرکبیر  , امام حسین(ع)  , شهادت  ,


      

هنگام انفجار و فرو پاشی ستارگان، گازها و موج های حاصل، ترکیبی بسیار زیبا بمانند گل سرخ (رُز)ایجاد می کنند

عکس زیر توسط تلسکوپ هابل (Hubble Telescope) ناسا گرفته شده است و توسط ناسا "انفجار گل رز سرخ" نامیده شده . این پدیده در قرآن مجید 1400 سال پیش در سوره الرحمن آیه 37 بیان گردیده است:


فَإِذَا انشَقَّتِ السَّمَاء فَکَانَتْ وَرْدَةً کَالدِّهَانِ
هنگامی که آسمان از هم شکافته شود و مانند گلی سرخ رنگ (گلگون) درآید.
آیه ی 37 سوره الرحمن






برچسب ها : قرآن  ,


      

گنجشکی با عجله و تمام توان به آتش نزدیک می شد و برمی گشت!
پرسیدند : چه می کنی ؟

پاسخ داد : در این نزدیکی چشمه آبی هست و من مرتب نوک خود را پر از آب می کنم و آن را روی آتش می ریزم !
گفتند : حجم آتش در مقایسه با آبی که تو می آوری بسیار زیاد است ! و این آب فایده ای ندارد!
گفت : شاید نتوانم آتش را خاموش کنم ، اما آن هنگام که خداوند می پرسد : زمانی که دوستت در آتش می سوخت تو چه کردی؟
پاسخ میدم : هر آنچه از من بر می آمد!
 
دوستی نه در ازدحام روز گم می شود نه در سکوت شب ، اگر گم شد هرچه هست دوستی نیست…





برچسب ها : عبرت  ,


      
<      1   2   3   4   5   >>   >




+ فریاد صادق آل محمد (ص) و پیشوای مذهب جعفری: گروهی هستند که ادعای پیروی از من دارند و سنگ محبت و ولایت ما را به سینه می زنند... درحالیکه به خدا قسم، من امامشان نیستم... خدا لعنتشان کند... هر چه می پوشم پرده دری می کنند... می گویم چنین و چنان و می گویند نه، منظورش چنان و چنین است... *من، تنها امام آن کسی هستم که مرا اطاعت کند*.



+ سلام بر یاوران مهدی



+ بلندگوی داعش و تکفیریهای کثیف نشوید: اخبارهای دروغ پیشروی های آنهاکه اکثرا به وسیله سیستم خبری آمریکاومتخصصان جنگ روانی آنها ونیروهای نفوذی آنها در واتس آپ ودیگرمسنجرهاپخش می شود را پخش نکنید،عکسها و فیلمهای قتل و غارت آنها که غالبا به وسیله خود آنها در محیط مجازی پخش می شود برای تضعیف روحیه مسلمانان شیعه وسنی را پخش نکنید وبه جای اینهاپیروزیهای مسلمانان و نصرت خداوند را تذکر دهید.



+ *ضمن تبریک حلول ماه شعبان المعظم به تمامی دوستان عزیز* تنها ماهی که هیچگونه شهادت و عزاداری در آن وجود ندارد ماه شعبان است که ولادت امام حسین علیه السلام در آن است و تنها ماهی که هیچگونه ولادت و جشنی آن وجود ندارد ماه محرم است که شهادت امام حسین (ع) در آن است.* جان عالم به قربان اباعبدالله الحسین علیه السلام* فایل صوتی پنج دقیقه ای در باب عظمت مناجات شعبانیه از امام خمینی قدس سره ضمیمه شده است.



+ +



+ *پیامبر رحمت (ص)* : هر جوانی که در دانش و عبادت رشد کند تا بزرگ شود، خداوند متعال در قیامت پاداش هفتاد و دو صدیق به وی می بخشد.



+ بنیان مرصوص(چند سفارش ناب از آیت الله قرهی)



+ *هر که دارد هوس کرب و بلا بسم الله*



+ *گفته بود:* در راهپیمایی 22 بهمن من را هم ببر.



+ *ما بی خیال مرقد زینب(س) نمی شویم روی تمام سینه زنانت حساب کن *